تقدیم به صاحب چشمانی که آرامش قلب من است و صدایش دلنشین ترین ترانه من است. از بودنت برایم عادتی ساختی که بی تو بودن را باور ندارم چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب تر شد که دنیای من شدی همیشه بدان که تا بیکران عشق عاشقانه دوستت دارم پسرم
.
m e h r s a m
چند ماهی که گذشت
بالاخره اومدم این دفعه با کلی تأخیر. اگه بخوام براتون توضیح بدم که چرا این همه مدت ننوشتم واقعاً هیچ توضیحی ندارم بغیر از اینکه چند ماه اول تنبلی و بعد هم به هم ریختن خونه بخاطر اضافه کردن یه اتاق برای مهرسام به خونمون! قبلاً هر مدلی بود ماهی یکبار مینوشتم ولی اینبار وقتی از ماه اول گذشت درست مثل این ضربالمثل که میگن آب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب شدم و تا میخواستم بنویسم میگفتم حالا بذارم هفته دیگه و ... بعد از چند ماه اول هم یعنی نیمه های بهمن ماه کلا وسایل رو جمع کردیم یه بنایی سه ماهو نیمه تو خونه داشتیم تا اینکه به خودم اومدم دیدیم این همه مدته از وبلاگ یکی یهدونهم غا...
نویسنده :
سحر
19:04
شیرین زبون ما
مهرسام این روزها هر روز با یه کلمه یا کار جدید سورپرایزمون میکنه و به نظر من شیرینترین روزهای بچهداری همین سنه. به من میگه مامان و نون آخرش رو با تاکید میگه وبه باباش با آهنگ میگه بابا و گاهی هم که من یا اطرافیان با اسم باباش رو صدا میزنیم اونم با شیطنت اسم هادی رو صدا میزنه و میگه آدی ی ی . بهش میگم مهرسام الکی گریه کن انقدر خندهدار الکی گریه میکنه که روزی صد بار ازش میخوام الکی گریه کنه اینطوری که دستاشرو مشت میکنه میاره جلو چشمش و تکون میده و صدای گریه درمیاره و من میمیرم ازخنده. میگیم مهرسام نماز بخون میره مهر میزاره جلوش و همون حالتی که پاهاش بازه و نشسته سرشو میزاره روش و ی...
نویسنده :
سحر
1:04
جشنواره نی نی وبلاگ
سلام به دوستای گل و مهربونمون همونطور که همه میدونین نی نی وب یه مسابقه گذاشته واسه اعضا که ما مهرسام جون رو هم شرکت دادیم و خوشحال میشیم به مهرسام ما رای بدین ممنوووووووووووووون این عکس اولیه که فرستادیم و مورد تایید قرار نگرفت این عکسی هست که تو جشنواره شرکت داده شد ...
نویسنده :
سحر
16:47
پانصد روزه شدی
چه زود میگذرد این روزهای خوب با تو بودن کمکم دارم تجلی قدرت و توان را در تو میبینیم؛ قدرت و توان به خود متکی بودن. این ایام، آغازین روزهای هویت یافتن توست . عزیز پاک و بیهمتایم! پدرت و من پانصد روزگیت را شادباش میگوییم. به امید روزی که پانصد ماهگیت را با هم جشن بگیریم. ...
نویسنده :
سحر
14:39
سفری دیگر
ما برگشتیم و مثل همیشه سرشار از انرژی و خاطرههای خوب . همونطور که گفتم چهارشنبه شب رفتیم ایستگاه و حرکت کردیم به سمت مشهد و صبح ساعت 11 رسیدیم و رفتیم هتل کمی استراحت کردیم و رفتیم حرم و من به یاد سال قبل بودم که مهرسام یه پسر چهار ماهه بود توی آغوشی توی بغلمون و امسال یک سال بزرگتر شده بود و دوست داشت خودش بدو بدو کنه و راه بره و چیزای جدید کشف کنه و میشد کاملا گذر زمان رو حس کرد. خلاصه که سفر خوبی بود و مثل همیشه کلی هم خاطره انگیز شد برامون برگشتمون هم هم زمان با شروع ماه محرم بود اینم چند تا از عکسای محرم امسال مهرسام مهرسام کلی کلمه های جدید یاد گرفته و خ...
نویسنده :
سحر
19:06
سه چرخه و مهرسام
سلام ببینین من صاحب یه سه چرخه خوشگل شدم من سه چرخم رو خیلی دوست دارم و خودم اینطوری سوارش میشم تازه سه چرخه سواری کلی هیجان داره . ممنونمممممممممم خب دیگه پیاده بشم ،اما با این محافظه چیکار کنم مامان جون کمکککک ...
نویسنده :
سحر
17:56
یک سال و دو و سه ماه
پسر ما پانزده ماه رو تمام کرد و وارد شانزدهمین ماه زندگیش شدو توی دو ماه گذشته کلی آقاتر و شیرین ترشده واسه خودش. تعداد کلمههایی که یاد گرفته خیلی زیاد شده و تقریباً هر کلمهای بگیم به زبون خودش تکرار میکنه. علاقهی عجیبی به کفش پیدا کرده و به محض اینکه حواسمون نباشه میره کفشها یا دمپایی هاش رو بر میداره و میگه دَدَ. هر چی میگیم کفش اَخه، جیزه، کثیفه و ... باز کار خودش رو میکنه. برای دَدَ رفتن خیلی کم طاقت شده و حتی فرصت لباس پوشیدن هم بهمون نمیده و میخواد همون لحظه بره بیرون و تا به پایین پله ها نرسیم خیالش راحت نمیشه.شیطنت هاش هم روز به روز داره بیشتر میشه و جدیدآ از هر چیزی که بتونه سعی میکنه که ...
نویسنده :
سحر
17:4
هدیه مجازی
یکی از خوانندگان همیشگی و عزیز وبلاگ، به مناسبت تولد مهرسام زحمت کشیده و عکس زیبایی رو تهیه کرده که به عنوان اولین هدیهی مجازی تولد مهرسام در اینجا براش به یادگار میذاریم. ...
نویسنده :
سحر
1:28









